بررسی علل تأخیر اعلان ولایت حضرت علی (ع) توسط پیامبراکرم(ص)
چکیده هنگامی
عده ای زیادی از علما و اندیشمندان اسلامی معتقدندکه پیامبر اکرم (ص) اعلان رسالت الهی را تا غدیر خم به تأخیرانداخته است،نظیر؛ عیاشی در تفسیرش ، حلبی در مناقب، مرحوم طبرسی در الاحتجاج، علامه طباطبائی در المیزان و...
براین اساس سوال اصلی این پژوهش عبارتست از این که ؛ چرا پیامبر اکرم (ص) در بیان امر ولایت حضرت علی(ع) تعلل کرد و آنرا تا غدیر خم به تأخیر انداخت؟
فرضیه و پاسخ تحقیق حاضر عبارت است از : نگرانی پیامبر اکرم از نپذیرفتن و اطاعت نکردن مردم از امر الهی و تکذیب آن وایجاد اختلاف میان مسلمانان و تضعیف اسلام بود.
برای تبیین و اثبات فرضیه فوق نگارنده ابتدا ارتباط آیات 20 تا 25 و آیات27 تا 31 سوره مائده را با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) بررسی نموده، سپس سابقه مخالفت صحابه با رسول خدا و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) رامورد بررسی قرار داده است و در ادامه حوادث بعداز جریان غدیر خم و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) را تبیین کرده است ، و در پایان چنین نتبجه گیری کرده است که اولا؛ پیامبر اکرم(ص) با توجه به تجربه رفتار و عملکرد صحابه و مخالفت آن ها با اوامر ایشان و باتوجه به آیات سوره مائده و ارتباط آیات با حوادث بعدی و علم به مخالفت های آینده برخی از صحابه با نص رسول خدا نسبت به ابلاغ رسالت الهی « ولایت حضرت علی(ع)» نگران بود .
ثانیا؛ علت این هراس و نگرانی ها، نیز حسادت و کینه قریش و برخی از اصحاب نسبت به حضرت علی(ع) ، وجود منافقان ، تازه مسلمان ها ، نافرمانی، مخالفت و عدم پیروی ازنص و اوامر الهی و ایجاد تفرقه بین مسلمانان و در یک جمله تضعیف اسلام بود که پیامبر اکرم را به تعلل در اعلان رسالت الهی [ولایت حضرت علی (ص)] وتاخیر آن تا غدیر خم واداشت.
کلید واژه:
غدیر خم ، نگرانی ، ولایت حضرت علی (ع) ، پیامبراکرم (ص) ، حسادت ، تفرقه
طرح مسئله
هنگامی که پیامبر اکرم(ص) به غدیر خم رسید، جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و فرمود : « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ...» و او را به انجام این دستور الهی ترغیب کرد. در این که این آیه برای اولین با در غدیر خم نازل شده است یا نه؟ میان اندیشمندان و علمای اهل سنت و شیعه اختلافی است. تفسیر عیاشی ، ج 1،ص 332، از امام صادق (ع) روایت کرده است « وحی الهی درباره ولایت علی (ع) در منی نازل شده بود، اما رسول خدا از اعلان آن خودداری کرد: زیرا از واکنش مردم نسبت به این دستور الهی خوف داشت » حلبی هم در مناقب ، ج 2 ص 35 به این مطلب اشاره کرده است ، شیخ صدوق در جامع الاخبار نیز از امام صادق روایت کرده است : « هنگامی که رسول خدا از حجة الوداع فارغ شد، جبرئیل بر او نازل شد و این آیه را قرائت کرد. « یا ایها الرسول بلغ ...» رسول خدا فرمود: ای جبرئیل ، مردم تازه مسلمان هستند و خوف آن را دارم که دچار شک و تردید شوند و از من اطاعت نکنند. در روز دوم جبرئیل بر پیامبر نازل شد و فرمود :« ای محمد بلغ ما انزل الیک من ربک...، اما آن حضرت عرض کرد: ای جبرئیل می ترسم که اصحاب با من مخالفت کنند. در روز سوم جبرئیل بر رسول خدا نازل شد در حالیکه آن حضرت در غدیر خم بود.بحرانی در البرهان از زید بن ارقم روایت کرده است : رسول خدا عده ای را نزد خود فرا خواند که من هم از جمله آنها بودم او به ما فرمود که روح الامین ، جبرئیل موضوع ولایت علی بن ابی طالب را بر او نازل کرده است و با ما مشورت کرد تا این مطلب را در ایام موسم حج اعلام کند. ما نمی دانستیم که چه بگوییم و از نزد وی پراکنده شدیم تا این که در جحفه فرود آمدیم و....
مرحوم طبرسی در الاحتجاج با سند خود از شیخ طوسی از امام باقر (ع) روایت می کند : هنگامی که رسول خدا در محل وقوف اقامت کرد جبرئیل بر وی نازل شد و فرمود: ای محمد ، خداوند متعال سلام می رساند و می فرماید: هر آینه اجل تو نزدیک شده است و تو را خبر می دهم از چیزی که گریز و چاره ای از آن نیست، پس به عهد خود وفا کن و وصیت خود را اعلام کن ... حجت کامل من بر بندگانم، علی بن ابی طالب است... امام باقر(ع) می فرماید : رسول خدا خوف این را داشت که قریش و منافقان آشوب بر پا کنند و به دوران جاهلیت باز گردند، زیرا می دانست که دشمنی و کینه دیرینه عمیقی با علی (ع) دارند. برای همین از جبرئیل در خواست کرد که از خدا بخواهد تا او را از شر مردم نگه دارد. از اعلان ولایت علی (ع) را به تأخیر انداخت تا جبرئیل امان الهی را برایش بیاورد ، بار دوم در مسجد خیف جبرئیل نازل شد و امر به اعلان ولایت علی (ع) کرد... تا این که آن حضرت به کراع الغمیم رسید. در آنجا هم جبرئیل بر وی نازل شد و همان امر قبلی را بر وی نازل کرد تا این که پیامبر به منطقه غدیر خم رسید. در آنجا جبرئیل همراه با امان الهی نازل شد و ان حضرت را تحریض و تهدید کرد که هر چه سریعتر رسالت الهی را ابلاغ کند.
علامه طباطبائی در المیزان ج 5 صص7- 196 می فرماید: موضوع ولایت چند روز قبل از غدیر نازل شده بود ، اما پیامبر (ص) از اعلان آن واهمه داشت ، زیرا می ترسید که مورد قبول قرار نگیرد و یا نسبت به وی سوء قصدی انجام گیرد و به دنبال آن امر الهی مختل شود، برای همین اعلان این امر را به تأخیر می انداخت و امروز و فردا می کرد.
بنابراین این احتمال وجود دارد که خداوند بخش اعظم سوره مائده که امر ولایت هم در آ ن بوده است را در روز عرفه (یا غروب آن) بر پیامبر اکرم (ص) نازل کرده باشد و آن حضرت آن را تلاوت کرده باشد، اما بیان امر ولایت را تا غدیر به تأخیر انداخته باشد. در این صورت مقصود بعضی از روایات که می گوید : این آیه در غدیر نازل شده است ، تلاوت این آیه به وسیله پیامبر اکرم (ص) باشد و در صدد شأن نزول آیه بوده اند و بدین جهت گفته اند که این آیه در روز غدیر نازل شده است. بنابراین هیچ منافاتی بین این دو دسته از اخبار نیست. (1) البته منظور ما از تعلل از بیان امر ولایت ، تلاوت آیه « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک و ربک ... » و آنچه در غدیر خم اتفاق افتاده است می باشد، نه مطلق ولایت و وصایت حضرت علی (ع)، چرا که پیامبر اکرم (ص) در مناسبت ها و جاهای مختلف خلافت و وصایت حضرت علی (ع) را بیان کرده است نظیر؛ حدیث منزلت و آیه ولایت .
تحقیق حاضر در صدد است علل تأخیر اعلان امر ولایت توسط پیامبر اکرم (ص) را تبیین نماید. لذا سوال اصلی این پژوهش عبارتست از این که ؛ چرا پیامبر اکرم (ص) در بیان امر ولایت تعلل کرد و آنرا تا غدیر خم به تأخیر انداخت؟
پاسخی که ما در صدد ارائه آن هستیم عبارت است از : نگرانی پیامبر اکرم از نپذیرفتن و اطاعت نکردن مردم از امر الهی و تکذیب آن زیرا پیامبر اکرم (ص) مخالفت منافقان و برخی از صحابه را قبلا تجربه کرده بود و تأکید زیاد پیامبر اکرم (ص) بر حرکت سپاه اسامه در واپسین لحظات عمر خود نیز دلیل بر همین نگرانی ها است .
براین اساس ابتدا به بررسی ارتباط آیات سوره مائده با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) می پردازیم ،سپس سابقه مخالفت صحابه با رسول خدا و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) رامورد بررسی قرار می دهیم و در ادامه حوادث بعداز جریان غدیر خم و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) را تبیین می کنیم ، و در خاتمه به نتیجه گیری خواهیم پرداخت.
الف . بررسی ارتباط آیات سوره مائده با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع)
مرحوم علامه طباطبائی می نویسد ، « اهل حدیث اتفاق نظر دارند بر این که سوره مائده ، آخرین سوره مفصلی است که در اواخر عمر رسول خدا بر وی نازل شده است.» (2)
از این رو علامه طباطبائی از زاویه دیگری به زمان نزول سوره مائده نگریسته و گفته است ؛ « اگر در آیات این سوره دقت کنیم و در مواعظ و داستانهای آن تدبر کنیم ، در می یابیم که غرض اصلی از این سوره ، دعوت به وفای عهد ، پایداری در عهد و پیمانها ، پرهیز از پیمان شکنی ها و این که سنت خدای متعال به آسان کردن تکالیف بندگان و تخفیف دادن به تقوا پیشگان و رحمت است . در مقابل ، بر این معنا تأکید شده است که خدا نسبت به کسی که پیمان خود را با امامش بشکند و گردنکشی و طغیان نماید و اطاعت از امام را ترک گوید و حدود و میثاق های دینی را بشکند، سخت گیری خواهد کرد.
در این سوره به بسیاری از احکام قصاص ، حدود و داستان مائده زمان عیسی و داستان پسر آدم و ظلم های پیمان شکنی های بنی اسرائیل اشاره شده است و در آیاتی خداوند به مردم منت می گذارد که دینشان را کامل و نعمتشان را تمام کرده است و طیبات را حلال و خبائث را حرام گردانیده و احکام و دستوراتی را تشریع کرده که باعث طهارت و تزکیه است و در عین حال باعث سختی و مشکلات نمی گردد . تذکر این مطالب متناسب با زمان نزول این سوره بوده است . (3)
آیه 20 تا آیه 25 سوره مائده به بیان این مطلب می پردازد که حضرت موسی به قوم خود دستور داد که وارد سرزمین مقدس شوند، اما بنی اسرائیل گفتند : « قالوا یا موسی إنا لمن ندخلها ابداً ما داموا فیها ...، گفتند ای موسی ، ما هرگز وارد آن نخواهیم شد . مادامی که آنها داخل آن (سرزمین) هستند .» حضرت موسی فرمود: « قال رب إنی لا املک الا نفسی و ... » پروردگارا من فقط اختیار خودم و برادرم را دارم، پس بین ما و این قوم فاسق جدایی بیانداز ، آیات در صد بیان این تذکر مهم است که حضور حضرت موسی باعث عزم و اراده بنی اسرائیل نشد ، از این رو خداوند آنها را به سرگردانی و آوارگی مبتلا کرد که باز هم تنبیه نشدند و عبرت نگرفتند و حاضر نشدند که موسی را در ورود به سرزمین مقدس یاری کنند، برای همین آن حضرت فرمود: « خدایا ، من فقط اخختیار خودم و برادرم را دارم ...» این در حالی است که مسلمانان بارها از پیامبر اکرم (ص) شنیده بودند: علی (ع) برای من ، به منزله هارون برای موسی است . برای تاریخ این امکان وجود داشت که تکرار شود و مسلمانان همان مطلبی را بگویند که بی اسرائیل گفتند؛ « ما هرگز وارد آن نمی شویم» و به عبارتی ما هرگز ولایت اورا قبول نمی کنیم ، و این همان نگرانی بود که پیامبر اکرم (ص) از اعلان امر ولایت حضرت علی (ع) داشت.
خداوند از آیه 27 تا آیه 31 سوره مائده به مسئله هابیل و قابیل و تقدیم قربانی به وسیله آنها اشاره می کند و می فرماید : « واتل علیهم نبأ ابنی آدم بالحق إذ قرّبا قرباناً ... ؛ داستان دو پسر آدم را به درستی برایشان بخوان. هنگامی که هر کدام ، کاری (قربانی) برای تقرب ( به پروردگار) انجام دادند؛ اما از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (برادری که عملش مردود شده بود، به برادر دیگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم کشت (برادر دیگر) گفت: (من چه گناهی دارم ؟ زیرا) خدا تنها از پرهیزکاران می پذیرد.
در این آیات ، به علت تقدیم قربانی اشاره نشده است؛ از این رو عیاشی در تفسیر خود (ج 1، ص312) از سلیمان بن خالد روایت می کند: به امام صادق (ع) عرض کردم فدایت شوم عامه می گویند: هابیل و قابیل بر سر تصاحب خواهرشان منازعه کردند و در نتیجه قابیل ، هابیل را کشت؟ امام صادق (ع) فرمود: ای سلیمان آیا تو هم این گونه می گویی ؟ آیا خجالت نمی کشی که این را به پیامبر خدا ، حضرت آدم نسبت می دهی ؟ عرض کردم ؛ فدایت شوم ، پس چرا قابیل ، هابیل را کشت؟
فرمود : ای سلیمان ، خداوند متعال بر آدم وحی فرستاد که هابیل را جانشین خود قرار دهد و اسم اعظم الهی را به او بسپارد. این خبر به گوش قابیل که بزرگ تر بود رسید. او خشمگین شد و گفت؛ من بزرگتر از او و شایسته تر به جانشینی هستم، بنابراین حضرت آدم به فرمان خدا به آن دو دستور داد که قربانی تقدیم دارند، آن ها این کار را کردند . به دنبال آن خداوند قربانی هابیل را قبول کرد و قابیل نسبت به وی حسادت ورزید و او را کشت.(4)
این آیات ، در صدد تذکر این نکته است که عاقبت حسادت ، نسبت به جانشینان انبیاء و رسولان الهی که به دستور خدا جانشین خود را انتخاب می کنند، چیست؟ نزول این آیات در آن ایام بر نگرانی های پیامبردر مورد حسادت قریش ، منافقان و برخی از صحابه نسبت به جانشینی حضرت علی (ع) می افزود. نزول این آیات به خوبی علت تاخیر رسالت الهی را بیان می کند.
ب . سابقه مخالفت صحابه با رسول خدا و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع
1. مخالفت با رسول خدا قبل از جنگ احد
پیامبر خدا(ص) قبل از جنگ احد همچون موارد دیگر ، در چگونگی و روش جنگ با اصحاب خویش مشورت کرد ؛ انصار و جوانان به خروج از مدینه رای دادند، درحالیکه پیران و افراد باتجربه ازجمله خود حضرت محمد(ص) تاکید داشتند که برای دفاع در مدینه بمانند؛ پیامبر اکرم (ص) به دنبال اصرار این دسته از یاران ، رای اکثریت ( که بیشتر آنان جوانان بودنند) را تصویب کرد ، این تصمیم ، مورد اعترض و مخالفت جمعی از کهنسالان از جمله عبد الله بن ابی قرار گرفت .(5) . از این رو حدود 300 نفر از جمع 1000 نفری یاران پیامبر به مدینه بازگشتند به همین مناسبت ، آیات 167-169 سوره آل عمران نازل شد:« باید بدانند آنان که نفاق ورزیدنند و به آنها گفته شد در راه خدا پیش آیید پیکار نمایید یا حداقل دفاع کنید پاسخ دادندکه اگر این جنگ رامعقول می دانستیم از شما جدا نمی شدیم اینان به کفر نزدیک ترند تا ایمان و چیزی را به زبان می گویند که خلاف دلشان است و خدا به آنچه کتمان می کنند آگاهتر است...» این اولین مخالفت منافقین با رسول خدا است که بدین وسیله موجودیت خود را اعلام می کنند. تعداد منافقین در زمان اعلام ولایت حضرت علی (ع) نه تنها کم نشده بود بلکه بعد از فتح مکه و افزایش تازه مسلمان ها که ایمان در دل آن ها رسوخ نکرده بود، بیشتر و خطرناک تر شده بود وهمین موجبات نگرانی پیامبر اکرم(ص) را فراهم کرده بود .
2. تمسخر سخنان رسول خدا در جریان جنگ احزاب
کفار قریش همراه با هم پیمانانشان برای از بین بردن اسلام در قالب سه لشکر که تعداد ده هزار نفر بودند به سوی مدینه به راه افتادند . این بار نیز خبر آماده شدن مشرکان به مدینه رسید رسول خدا به پیشنهاد سلمان فارسی دستور کندن خندق را دادند. زمانی که خبر نقض عهد بنی قریظه به گوش مسلمانان رسید آنان را به وحشت انداخت و در همان حال رسول خدا (ص) وعده نصرت و پیروزی به مردم می دادند. در این لحظه نفاق منافقان که شامل عده زیادی از افراد ضعیف الایمان و مذبذب بود ، آشکار شده و شروع به تهدید مسلمانان و تمسخر سخنان رسول خدا کردند. در گزارش دیگری آمده که گویا که قبل از آمدن مشرکان ، منافقان به ظاهر مسلمان، در کندن خندق کم کاری کرده و بدون اطلاع پیامبر و اجازه آن حضرت به خانه هاشان باز می گشتند.(6 ) حرکت مزبور عدم خلوص شماری از اصحاب را به سخنان رسول خدا(ص) نشان می دهد.
3. توطئه منافقین در جریان جنگ تبوک
وقتی مسلمانان خود را برای جنگ آماده می کردند، به پیامبر (ص) گزارش شد گروهی از منافقان در منزل «سویلم یهودی» گرد آمده اند و راه های جلوگیری از شرکت مسلمانان در جهاد را بررسی می کنند. پیامبر برای ارعاب توطئه گران گروهی را مامور ساخت تا هنگام انعقاد جلسه ، توطئه گران را غافل گیر کنند.(7) آنان توطئه قتل پیامبر را نیز مطرح ساختند،و ایده رویارویی علنی ، اخراج پیامبر و مهاجران از مدینه را نیز در سر می پروراندند. روشن است که پیامبر مانند گذشته و بدون اعتنا به کارشکنی ها ، فرمان حرکت به سوی تبوک را صادر فرمودند. نظر به حساسیت و شرایط استثنایی حاکم بر مدینه، آن حضرت ، علی (ع) را به جای خویش در مدینه قرار داد. (7) در این جنگ عبدالله بن ابی و افراد تحت امرش از جنگ تخلف ورزیدند. وی گفت : محمد می خواهد در این گرمای سوزان و بعد مسافت با رومیان بجنگد ، با قدرتی که کسی از پس او بر نمی آید! محمد (ص) گویا جنگ با رومیان را بازی پنداشته است. به خدا قسم می بینم خود و یارانش اسیر شده اند . (8)
پس ازغزوه تبوک ،منافقان مدینه به رهبری ابو عامر ، در صدد بر آمدند مسجدی در برابر مسجد قبا بسازند تا زمینه خلوت کردن مسجد قبا را فراهم کنند (9) پیامبر پس از نزول آیه « لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیه ، فیه رجال یحبون ان یتطهروا ، و الله یحب المطهرین» (10) دستور داد مسجد آنان را خراب کنند و چوب های آن را آتش زدند. (11 ) شيعه و اهل سنت شک ندارند در اين که: سوره توبه در سال نهم هجرت نازل شد ولي حدود دو سوم اين سوره از منافقان صحبت مي کند، معلوم مي شود که در اواخر عمر آن حضرت منافقان در اوج خود بوده اند لذا مسأله منافقان تا آخر عمر رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم حل نشد و پيوسته در تزايد و شدت بود.
این مخالفتها و توطئه ها به مرور زمان بر نگرانی های پیامبر (ص) نسبت به آینده امت اسلام بعد از خود می افزود، و سبب احتیاط پیامبر (ص) نسبت به اعلان ولایت حضرت علی (ع) شد.
4. مخالفت با رسول خدا در جریان صلح حدیبیه.
رسول خدا با توجه به شناخت عمیقی که از روحیه دشمن داشت در اول ماه ذی قعده همراه با هزار و چهارصد تا ششصد نفر عازم مکه شدند . زمانی که خبر نزدیک شدن مسلمانان به قریش رسید، آنان به رایزنی با یکدیگر پرداخته و مصمم شدند تا از ورود آن حضرت به مکه جلوگیری کنند . آن حضرت در منطقه « حدیبیه » واقع در 22 کیلومتری غرب شهر مکه – در راه جده- فرود آمد . رسول خدا (ص) برای رام کردن قریش و اجازه انجام عمره حاضر بود تا هر شرطی را بپذیرد.پذیرفت تا اگر مسلمانی به مدینه گریخت او را به مکه باز گرداند.
آن سال را به مدینه باز گردند و سال آینده برای سه روز به مکه بیایند. مذاکرات صورت گرفت و قرار شد تا به صورت مکتوب در آید. در این لحظه ، شماری از اصحاب درباره موضع پیامبر اکرم (ص) اظهار تردید و مخالفت کردند. واقدی می گوید : هنوز موافقت نامه نوشته نشده بود که عمر بن خطاب رو به پیامبر (ص) کرد و گفت : ای رسول خدا ، مگر ما مسلمان نیستیم ؟ حضرت فرمود: آری ، عمر گفت؛ پس چرا در دین خود اظهار خواری و حقارت کنیم؟ حضرت فرمودند: من بنده خدا و فرستاده او هستم و هرگز با فرمان او مخالفت نمی کنم و او نیز مرا تباه نخواهد کرد. واقدی می افزاید : پس چرا از آن عمر نزد ابوبکر رفت و نظیر همین مطالب میان آنان رد و بدل شد، با این حال عمر سخت ناراحت بود، و می گفت : چرا ما باید خواری در دین را بپذیریم ؟(12)
ابن عباس می گوید: بعدها عمر در دوره خلافتش به من گفت : در آن روز خیال و شک و تردیدی برایم حاصل شد که از آغاز مسلمانی خود تا آن روز گرفتارش نشده بودم، و اگر در آن روز کسانی را می یافتم که به آن واسطه دست از مسلمانی بر می داشتند من هم دست بر می داشتم(13)
مخالفت با توافقنامه تنها اختصاص به عمر نداشت ، گرچه او تنها کسی بوده که صدای اعتراضشرا بلند کرده است. زمانی که صلح نامه نوشته شد، رسول خدا (ص) به مردم دستور دادند؛ شتران خود را قربانی کنید، و سر خویش را بتراشید. اما کسی از جای خود بر نخاست ، رسول خدا مجدداَ فرمان خود را تکرار کرد اما کسی او را اجابت نکرد، بار سوم نیز که مردم فرمانش را پیروی نکردند، حضرت نگران و ناراحت بر ام سلمه وارد شدند . ام سلمه به حضرت عرض کرد؛ شما خود شترانتان را قربانی کنید مردم نیز به دنبال شما چنین خواهند کرد. رسول خدا (ص) چنین کرد . این اقدام نشان می دهد که ناراضیان فراوان بوده اند. اما رسول خدا به سخن آنان وقی نگذاشته و با استناد به نبوت خویش و آن که خداوند او را تباه نخواهد کرد، پیمان صلح را منعقد کرده است. این گونه حوادث نشان می دهد که در برابر تصمیم گیری های سیاسی آن حضرت مقاومت ها و مخالفت هایی می شده است.(14)
5. توطئه عقبه
قطب راوندی از امام صادق (ع) رایت کرده است : قرآن کریم ، سخنان منافقان را افشا می کرد تا . جایی که به هم دیگر می گفتند : آیا نمی ترسید که قرآن نام شما را افشا کند و خودتان و فرزندانتان را تا قیامت رسوا کند . تا مدتی دیگر به گردنه فیق می رسیم . اگر او را از آنجا پرت کنیم ، نزول وحی قطع و خیال ما راحت می شود! جبرئیل بر رسول خدا (ص) نازل شد و فرمود: فلانی و فلانی و ... در کمین نشسته اند که شتر را از دره پرت کنند(15) طبرسی از امام باقر (ع) روایت کرده است : آنان بین خودشان توطئه کردند تا پیامبر (ص) را به قتل برسانند و به همدیگر گفتند : اگر متوجه شد ، می گوییم: شوخی و مزاح می کردیم و اگر متوجه نشد ، او را به قتل می رسانیم! در هنگام عبور از گردنه ، حذیفه مرکب آن حضرت را هی می کرد . وقتی جبرئیل دستور داد تا کسی را بفرستد که مرکب توطئه گران را دور کند ، پیامبر (ص) به حذیفه فرمود تا برود و مرکب توطئه گران را دور کند . او رفت و مرکب های ایشان را هی کرد و آنان را از نزدیک پیامبر (ص) دور کرد . پس از آن که گردنه پایین رفتند ، از حذیفه پرسید: کسی از این افراد را شناختی ؟ جواب داد: خیر ، هیچ کدام را نشناختم رسول خدا فرمود: آنها فلانی و فلانی و ... بودند و تمام ایشان را نام برد . حذیفه عرض کرد : آیا افرادی را نمی فرستی تا ایشان را به قتل برسانند ؟! حضرت فرمود: دوست ندارم که عربها بگویند؛ بعد از آن که به کمک اصحابش پیروز شده ، کمر به قتل آنان بسته است . ( 16)
6. تقسیم غنائم و مخالفت اصحاب با آن
کلینی در کافی با سن خود از زراره از امام باقر (ع) روایت می کند : رسول خدا (ص) در روز حنین عده ای از سران عرب را که از قریش و مضر بودند مورد لطف و بخشش قرار داد. از جمله ابوسفیان و عیینة بن حصن فزاری و امثال آنها بودند که از « مؤلفة قلوبهم» محسوب می شدند . اینها شهادت بر یگانگی خداوند داده و از عبادت غیر خدا دست کشیده بودند ، اما با این حال در بعضی از آنچه پیامبر (ص) آورده بود ، شک داشتند ؛ برای همین خداوند به پیامبرش دستور داد که با بذل و بخشش ، دلها ی آنها را با خود کند تا اسلام شان نیکو شود و بر دینی که پذیرفته اند ، ثابت قدم بمانند. (17) در این میان گوینده ای به رسول خدا (ص) گفت: ای رسول خدا (ص) ، به عیینة بن حصن و أقرع بن حابس صد تا صد تا شتر دادی و به جعیل بن سراقه غفاری چیزی ندادی ؟! رسول خدا (ص) فرمود : قسم به خدایی که جان محمد در دست اوست جعیل بن سراقه بهتر از هزاران هزار نفر از امثال عیینه بن حصن و أقرع بن حابس است که سر تاسر زمین را پوشانده باشند و لکن من به آنها این شترها را دادم تا دلهایشان را به دست آورم و اسلام را بپذیرند؛ اما جعیل بن سراقه را وکیل اسلام خودش کردم .
هچنین آن حضرت به عباس بن مرداس سلمی فقط چهار شتر هدیه کرد که در نتیجه او این شعر را سرود : آیا سهم مرا از غنیمت این مقدار و سهم عیینه و أقرع این گونه قرار می دهی ؟!
مگر پدران آنها: حصن و حابس از اجداد و نیاکان من بهتر هستند؟
شیخ مفید می نویسد : هنگامی که رسول خدا (ص) غنائم حنین را تقسیم کرد ، مرد شانه خمیده و قد بلندی که اثر سجده در پیشانی اش هویدا بود ، پیش پیامبر اکرم (ص) آمد و سلام عام کرد [ السلام علیکم ] و بر پیامبر اکرم (ص) به طور خاص سلام نکرد. سپس پرسید : غنائم را چگونه تقسیم کردی؟ پیامبر اکرم ( ص ) پرسید : تو چگونه دیدی ؟ جواب داد : ندیدم که عدالت را رعایت کرده باشی! رسول خدا (ص) فرمود : وای بر تو ! اگر عدالت نزد من نباشد ف پس نزد چه کسی است ؟(18 )
مرحوم کلینی در کافی با سند خود از زراره از امام باقر (ع) روایت می کند : انصار به خاطر توزیع نا مساوی غنائم ناراحت شدند ، برای همین پیش سعد بن عباده جمع شدند . در این حال رسول خدا (ص) از کنار آنها گذشت . سعد عرض کرد : ای پیامبر خدا ، آیا اجازه می فرمایید صحبتی با شما داشته باشم ؟ فرمود : بله . عرض کرد : اگر درباره تقسیم این غنائم ، چیزی را خدا نازل کرد و شما را بدان امر کرده است ، ما بدان راضی هستیم و الا ما بدان راضی نیستیم ! رسول خدا (ص) فرمود: ای جماعت انصار ، آیا همه شما سخن همین آقایتان را می گویید ؟ عرض کردند : آقای ما ، خدا و رسول او هستند . رسول خدا (ص) این سوال را سه مرتبه تکرار کرد و هر بار انصار می گفتند : آقای ما ، خدا و رسول او هستند . سپس عرض کردند بله یا رسول الله ، ما نیز همین قول و نظر را داریم . (19)
5. لغزشی دیگر از اصحاب در حجه الوداع
کلینی از امام صادق (ع) روایت می کند که فرمود : هنگامی که حضرت از سعی خود [ حجة الوداع] فارق شد ، در مروه ایستاد در حالی که با دست مبارک به پشت خود اشاره می کرد فرمود: به درستی که این جبرئیل است که به من دستور می دهد به افرادی که قربانی به همراه نیاورده اند ، بگویم که از احرام خارج شوند. و اگر من نیز دوباره به حج بیایم ، همین کار را انجام خواهم داد، اما از آنجا که قربانی به همراه آورده ام ، سزاوار نیست از احرام خارج شوم تا وقتی که قربانی ها به قربانگاه خود برسند.
در این هنگام مردی برخاست و گفت : آیا می گویی که برای حج خارج شویم در حالی که از سر و روی ما آب می چکد (یعنی از جنابت غسل کرده ایم) ؟! رسول الله به وی گفت : اما تو هرگز به این ایمان نخواهی آورد!(20) سپس به جارچی امر فرمودکه اعلام کند: هر کس قربانی به همراه خود نیاورده ، محل شود و آن را عمره قرار دهد و هرکس که قربانی آورده ، بر احرام خویش باقی بماند.
بعضی از مردم از وی اظاعت کردند و عده ای از اجرای دستور آن حضرت امتناع ورزیدند! رسول الله (ص) از آنان ناراحت شد و فرمود : اگر من نیز قربانی به همراه نیاورده بودم ، از احرام خارج می شدم و آن را به عمره تبدیل می کردم ، پس هر کسی که قربانی نیاورده از احرام خارج شود.
پس از این ، عده دیگری از احرام خارج شدند. ولی بعضی هنچنان بر احرام خویش باقی ماندند! بعضی از آنان می گفتند چگونه ممکن است رسول الله (ص) آفتاب سوخته و غبار آلود باشد ، ولی ما لباس بپوشیم. از جمله کسانی که با دستور رسول خدا (ص) مخالفت می کرد ، عمر بن خطاب بود . برای همین حضرت او را فرا خواند و پرسید : ای عمر ، چه شده است که تو را محرم می بینم؟ آیا قربانی به همراه آورده ای ؟ عمر گفت : نه ! حضرت پرسید: پس چرا محل نشده ای ؟ در حالی که دستور دادم کسانی که قربانی نیاورده اند از احرام خارج شوند ، جواب داد ای رسول خدا (ص) ، به خدا قسم تا وقتی که شما محرم هستید ، از احرام خارج نمی شوم ! پیامبر اکرم (ص) به وی فرمود: تو به این دستور الهی ایمان نمی آوری تا اینکه می میری ! (21)
بنابر این همه این مخالفت ها ، توطئه ها ، اعتراض ها و لغزش های اصحاب تجربه هایی است که پیامبر(ص) در ده سال حکومت بر مدینه به دست آورده است و بر نگرانی های پیامبر در مورد اعلام ولایت حضرت علی(ع)- با همه پیش زمینه ها ، احادیث و آیات پیشین در مورد وصایت و خلافت حضرت علی (ع)- افزوده است،و موجب تاخیر در اعلان رسالت الهی شده است .
ج . حوادث بعداز جریان غدیر خم و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع
1.کافر شدن بعد از مسلمانی
عیاشی در تفسیر خود از امام صادق(ع) روایت کرده است : پس از آن که رسول خدا در غدیر خم آن سخنان را درباره علی(ع) اعلان کرد و افراد به استراحت گاه های خود رفتند، مقدادبن اسود کندی از کنار جمعی گذشت که می گفتند: به خدا قسم اگر از یاران کسری و قیصر بودیم، الان لباس های ابریشمی و نرم در تن داشتیم . در حالی که الان با او (محمد) هستیم و لباس های خشن می پوشیم و غذاهای خشن می خوریم و حالا که مرگش نزدیک شده ، علی را جانشین خود کرده است...مقداد از دست آن ها عصبانی شدو گفت: به خدا قسم که رسول خدا (ص) را از گفته های شما آگاه خواهم کرد. به دنبال آن نزد رسول خدا رفت و او را از گفته های آن ها با خبر کرد. آن ها نزد پیامبر اکرم(ص) آمدند و در مقابلش زانو زدند و گفتند : ای رسول خدا ، قسم به خدایی که تو را به پیامبری برگزید و تورا به سوی مردم فرستاده است، آن چه را که به عرضتان رسانده اند، نگفته ایم.
در این حال جبرئیل نازل شد و فرمود:«به خدا قسم می خورند که که نگفته اند، در حالیکه در واقع کلمات کفرآمیز را گفته اند و بعد از مسلمانی به کفر گرویده اند.» (22) ای محمد، این ها در شب عقبه علیه تو توطئه کردند، اما به مقصود نرسیدند و انتقام نگرفتند مگر به خاطر آن که خداوند و رسولش آن ها را از فضل خود بی نیاز کرده است. (23)
2.درخواست عذاب
از امام صادق (ص) در جامع الاخبار، ص 11 و بحارالانوار ج37، ص 167 آمده است که:« پس از [گذشت] سه روز ،[از جریان غدیر] پیامبر (ص) در جای خود نشسته بود مردی از قبیله بنی مخزوم بنام عمربن عتیبه، پیش آمد و گفت : ای محمد! می خواهم از تو سه چیز سوال کنم. حضرت فرمود : آنچه را که می خواهی بپرس، آن مرد پرسید: آیا شهادت به لا اله الاالله و محمد رسول الله از جانب توست یا از جانب پروردگارت؟ پیامبر (ص) فرمود: وحی از سوی خداست و سفیر الهی جبرئیل است و من اعلام کننده آن هستم و آن را اعلام نکردم مگر به دستور پروردگارم. آن مرد پرسید: آیا نماز و زکات حج و جهاد از جانب تو است یا از جانب پروردگارت؟ پیامبر (ص) همانند قبل به او جواب داد.
آن مرد پرسید: بگو که آیا این – و به علی (ع) اشاره کرد – و سخنانت درباره او که گفتی: من کنت مولاه و... از جانب تو است یا از جانب پروردگارت؟ پیامبر (ص) همانند قبل به او جواب داد.
در این حال مرد مخزومی صورتش را به سوی آسمان گرفت و گفت: خدایا، اگر محمد در آنچه که می گوید راستگوست ، پس قطعه ای از آتش را بر من فروفرست!و آنگاه بلند شد و برگشت.
به خدا قسم که هنوز خیلی دور نشده بود که ابر سیاهی براو سایه انداخت و رعد و برقی از آن برخاست و صاعقه ای از آن بر این مرد اصابت کرد و او را سوزانید.(24) که آن را از سی منبع روایت کرده . مناقشه ها و جواب ها را هم ذکر کرده است.
3. جريان جيش اسامه
آنگاه که رسول خدا صلي الله عليه وآله ازحجة الوداع به مدينه آمد با رسيدن ماه محرم، سال قمري تجديد شد؛ولي چون ابتداي هجرت از ماه ربيع الاول بود، هنوز آن حضرت در سال دهم بودند؛اما مورخين حوادث محرم و ما بعد آن را از سال يازدهم هجري شمرده اند. به هر حال از کارهايي که آن حضرت (بعد از ماه محرم ظاهرا) انجام داد تشکيل لشکريان اسامة بن زيد بود. مورخان و محدثان شک ندارند که آن حضرت قبل از رحلت خويش، به اسامه هجده ساله حکم فرماندهي داد و به اصحاب خويش فرمان داد تا آماده پيکار و جهاد با روم باشند و به اسامة بن زيد فرمود: برو به آن محل از شام که پدرت زيد بن حارثه در آنجا شهيد شده است.بزرگان مهاجر و انصار از قبيل ابوبکر و عمر و ابوعبيده جراح و ديگران را جزء لشکريان او کرد، چنان که حلبي در سيره ج 3، ص 227 و ابن اثير در تاريخ کامل، ج 2، ص 215 و طبرسي در اعلام الوري، ص 133 و ديگران در کتابهاي خود نقل کرده اند، مرحوم شرف الدين در النص و الاجتهاد، ص 11 فرموده: اهل تاريخ اتفاق دارند، که ابوبکر و عمر از لشکريان اسامه بودند و آن را به طور ارسال مسلم نقل کرده اند، آن حضرت صلي الله عليه وآله به تشکيل لشکر اسامه و خروج آنها از مدينه کمال ضرورت را مي داد ومکرر مي فرمود: جهزوا جيش اسامه نفذوا جيش اسامه و خود پرچم او را آماده کرده و به دست وي داد، تا جايي که به نقل النص و الاجتهاد از ملل و نحل شهرستاني حضرت فرمود: لعن الله من تخلف عن جيش اسامة خدا لعنت کند کسي را که از لشکر اسامه تخلف نمايند و به هر حال اسامه با هزار رزمنده و هزار اسب از مدينه خارج شد و در لشکرگاه جرف اردو زد؛ولي عمر و ابوبکر و ديگران فرمان آن حضرت را اطاعت نکرده و تخلف نمودند؛مرحوم مفيد در اين رابطه در ارشاد، ص 85، چنين فرموده است: منظور حضرت از اخراج جمعي از مشهورين مهاجر و انصار در جيش اسامه آن بود که به قوت رحلت آن حضرت کساني که داعيه رياست و رهبري وامارت داشتند در مدينه نباشند و کار خلافت براي کساني که خود جانشين کرده بود هموار گردد و کسي با وي در کار خلافت منازعه نکند؛لذا در اخراج آنها جديت به خرج داد و مردم را براي حرکت ترغيب مي کرد واز تأخير و امروز و فردا کردن بر حذر مي داشت که در آن بين مرض وفات او راگرفت. در النص و الاجتهاد، ص 15، افزوده: علت آن که اسامه هفده ساله را بر آنها امیر کرد، آن بود که اگر يکي از ديگران را امير مي کرد آن را براي خلافت خويش دستاويز مي نمود؛ ليکن آنها به مقصود آن حضرت واقف شده و به امارت اسامه از لحاظ کمي سن تن در ندادند و از جرف حرکت ننمودند تا حضرت رحلت فرمود.
رسول خدا صلي الله عليه وآله در جواب آنان که کمي سن اسامه را اشکال گرفتند فرمود: اين چه حرفي است که از شما درباره امارت اسامه نقل مي کنند؟! شما همانيد که چون درگذشته پدر او را نيز امير کردم بر اين کار من طعن زديد، به خدا پدرش شايسته امارت بود، پسرش نيز آن شايستگي را دارد.(25) به هر حال متخلفين از جيش اسامه فرمان صريح آن حضرت را نقض کرده و عصيان نمودند. پيامبر متوجه شد که در حرکت سپاه دستهاي مرموزي کارشکني ميکنند، و گروهي به فرماندهي اسامه که جواني شايسته و با تدبير بود طعنه ميزنند. حضرت از اين وضع خشمگين شد. با حال بيماري هولهاي بر دوش انداخت، و دستمالي بر سر بست، و به مسجد آمد تا با مسلمانان سخن بگويد و آنان را از خطر اين تخلف بيم دهد. با تب شديد به منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي چنين فرمود: «اي مردم، من از تأخير حرکت سپاه بسيار ناراحتم. گويا فرماندهي اسامة بر گروهي از شما گران آمده است. اعتراض و تخلف شما تازگي ندارد، و قبلا هم به فرماندهي «زيد» پدر اسامه انتقاد ميکرديد. ولي به خدا سوگند که زيد شايسته اين منصب بود و فرزندش نيز لياقت اين کار را دارد. اي مردم، درباره او به نيکي رفتار کنيد، و ديگران را هم در باب او به نيکي سفارش نماييد.»
پيامبر سخنان خود را به پايان رسانيد، و از منبر پايين آمد، و به خانه رفت و با تب شديد در بستر بيماري قرار گرفت. و در همان بستر بيماري اصرار ميوزيد که سپاه اسامة را آماده حرکت کنيد.
در آن روزها که «اسامة» به تنظيم سپاه مشغول بود اخباري از مدينه ميآمد که از وخامت حال پيامبر حکايت ميکرد. اسامة براي توديع حضور پيامبر رسيد در حالي که آثار بهبودي در چهره پيامبر احساس مينمود.
او به دستور پيامبر به اردوگاه بازگشت و فرمان حرکت سپاه را صادر کرد. ولي سپاه هنوز از «جرف» حرکت نکرده بود که از مدينه خبر رسيد که حال پيامبر رضايتبخش نيست. بهانهجويان حال پيامبر را دستاويز ساختند. و پس از شانزده روز توقف به مدينه برگشتند. و آرزوي پيامبر بر اثر سستي و فرصتطلبي بعضي سران سپاه جامه عمل نپوشيد.آخرين روزهاي زندگي پيامبر گرامي که در بستر بيماري افتاده بود از بخشهاي بسيار حساس در تاريخ اسلام و از ساعات بسيار دردناک براي مسلمانان بود. پيامبر از فعاليتهاي سري بعضي از صحابه آگاه شد. با تبي شديد به مسجد آمد و در کنار منبر ايستاد و با صدايي بلند رو به مردم کرده گفت: اي مردم آتش فتنه برافروخته شده مانند پارههاي شب تاريک به شما روي آورده است. و شما هيچ نوع حجت و عذري بر من نداريد. من حلال نکردم مگر آنچه را که قرآن حلال کرده است، و تحريم نکردم مگر آنچه را که قرآن تحريم نموده است.
اين عبارات حاکي از نگراني شديد پيامبر از آينده اسلام پس از رحلت او بود. و آتش شعلهور همان اختلاف و دودستگي بود که مسلمانان را فروگرفت. و پس از درگذشت آن حضرت به خاموشي نگراييد. پيامبر براي پيشگيري از افتراق و انحراف در مسأله خلافت از محور اصلي خود بر آن شد که وضع خلافت اميرمؤمنان (ع) و اهلبيت خود را مجددا تصريح و بطور کتبي تحکيم کند.(26)
4. واقعه یوم الخمیس
این رخداد را همه مورخان و محدثان روایت کرده اند ازجمله بخاری در چند جای کتاب صحیح خود از جمله در «کتاب العلم» و «باب قول المریض:...» آورده است.که رسول خدا (ص) فرمود:«کتاب و دواتی برایم بیاورید تا چیزی بنگارم که پس از من گمراه نشوید.» در این میان عمر برخاست و گفت: «آن مرد گرفتار تب شده و[هذیان می گوید] ؛ کتاب خدا ما را کفایت می کند.» با توجه به نقش حساس خلیفه در رخدادهای آغاز خلافت، چنین مخالفتی نباید مورد بی توجهی قرار گیرد . پس از این مخالفت رسول خدا فرمود:« برخیزید و بروید که نباید در حضور پیامبر ندای اختلاف برخیزد.» بنا به نقل بخاری و ابن سعد، ابن عباس در حالی که اشک چنان سیل بر گونه هایش جاری بود، می گفت: « تمامی مصیبت و بدبختی همان است که با اختلاف و شلوغ کاری خود مانع از نوشتن کتاب ، توسط رسول خدا (ص) شدند و گفتند که رسول خدا (ص) هذیان می گوید.» (27)
ابن ابی الحدید به نقل از کتاب « تاریخ بغداد» اثر احمد بن ابی طاهر طیفور به طور مسند چنین نقل می کند که ابن عباس گفت : زمانی در آغاز خلافت عمر بر وی وارد شدم . او به خوردن خرما مشغول بود و مرا دعوت به خوردن کرد و من خرمایی برداشته خوردم . از من پرسید : عبدالله ! از کجا می آیی ؟ گفتم : از مسجد. گفت : پسر عمت را چگونه ترک کردی ؟ من گمان کردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. اما او گفت که مقصودش « عظیم اهل البیت » است. من گفتم که مشغول آبیاری نخلهای بنی فلان بود و در همان حال قرآن می خواند. پرسید : آیا در سر او هنوز درباره خلافت اندیشه ای هست؟ گفتم : آری . گفت: آیا بر این باور است که رسول خدا (ص) او را منصوب کرده ؟ گفتم : آری ، به علاوه من از پدرم [عباس] در این باره پرسیدم ، او نیز تأیید کرد. عمر گفت : آری از رسول خدا (ص) درباره وی مطلبی بود که حجت نتواند بود. آن حضرت در هنگام بیماری ، سر آن داشت تا به اسم او تصریح کند ، اما من به خاطر اسلام از این کار ممانعت کردم . زیرا هیچ گاه قریش بر او « اجتماع » نمی کردند و اگر او بر سر کار می آمد عرب از سراسر نقاط به مخالفت با او می پرداخت . رسول خدا (ص) از تصمیم درونی من آگاه شد و از این کار خوداری کرد . (28) بطور قطع ، عمر از همان واقعه یوم الخمیس حکایت می کند . می دانیم که رسول خدا (ص) به دلیل آن که نمی خواست در حضور او « نزاعی » واقع شود از تصریح به نام علی (ع) خوداری کرد . در مورد خواست قریش ، باید گفت مخالفت با امام فراوان بوده اما این ، دلیل بر انکار نص رسول خدا (ص) نبود بلکه با حمایت از امام ، ممکن بود که مخالفتها را از بین برد . از این نقل بر می آید که خلیفه ، دستور رسول خدا (ص) را تصمیمی خلاف مصلحت و طبعاً غیر قابل اطاعت تلقی می کرده است . این امر با بسیاری از مطالبی که درباره خلیفه گفته شده سازگاری دارد . در واقع نشانی است بر درستی این امر که او در موارد متعدد ، اوامر رسول خدا (ص) را واجب الاطاعه تلقی نمی کرده است . خلیفه در جای دیگری نیز در برابر این سوال که چرا با علی (ع) چنین برخوردی شده ، مسأله کم سنی و دوستی علی نسبت به بنی عبدالمطلب را بهانه کرد (29)
5. جریان سقیفه
در همين حال که پيکر مطهر خاتم الانبياء (ص) بر زمين بود وبني هاشم در غم بزرگ از دست رفتن آخرين فرستاده خدا به سوگنشسته بودند، عدهاي از انصار به دليل مشاهده اين رفتارها کهحاکي از نوعي تحريکات سياسي مهاجران براي تصاحب مقام جانشينيپيامبر بود به انگيزه چارهجويي براي زمامداري مسلمانان، درمحلي به نام سقيفه بني ساعده تجمع نمودند. آنها چنين وانمودند کهتعيين جانشيني پيامبر نيز مانند ديگر امور اجتماعي با گفتگويبزرگان قوم، امري شدني است.
در همين لحظات کسي براي ابوبکر و عمر خبر آورد که انصار بهگردهمايي پرداختهاند تا فردي را از ميان خود به زمامداريبرگزينند. وي و ابوبکر چون از برپايي چنين انجمني آگاه شدندجسد پيامبر را که براي غسل آماده ميشد ترک کردند و بيآنکه بهکسي چيزي گويند به انجمن انصار در سقيفه پيوستند. آن دو درميان راه به يار ديرين خود ابو عبيده بن جراح رسيدند و هر سهراهي سقيفه شدند. در آنجا سعد بن عباده، پيشواي خزرجيان، با حال بيماري و تب،ميان گروهي از انصار (اوس و خزرج) نشسته بود و سخنگويي از سوياو در فضايل انصار و اولويت آنان بر مهاجران در خلافتسخنميگفت. معلوم نميتوان داشت که انگيزه اقدام سعد و اجتماعانصار در سقيفه بدون مقدمه و ناشي از رياستطلبي آنان بوده،يا بر اثر اطلاعات جسته و گريخته و قراين و اماراتي که دلالتبربرخي پيش بينيها و مقدمهچينيهاي سران مهاجران داشته است.آنچه منطقيتر مينمايد اين است که طرح چنان سخناني از سويانصار در آن ساعات، واکنشي در مقابله با اقدامات مهاجرانباشد، نه موضعگيري در برابر وصاياي پيامبر خدا (ص). اما هرچهبود تاريخ آنان را نخستين گروهي ميشناسد که به طور رسمي برخلاف خواسته رسول خدا (ص) اقدام به برپايي جلسه مشورتي برايتعيين جانشين پيامبر کردند. شايد هم اگر ديگران سالها پيشتراز ايشان مرموزانه در پي همين هدف بودهاند، چون زيرکانهترمقاصد خود را دنبال ميکردند کمتر کسي توانسته است از کردهايشان رد پايي بر اين منظور بيابد. در هر صورت ترديد نيست که مهاجران به مراتب نسبتبه انصار ازاطلاعات و تجارب اجتماعي و سياسي بيشتري برخوردار بودهاند. بههمين سبب در آن نشست انصار از مهاجران شکستخوردند. غير ازاينکه به موجب همان اقدام علني بر خلاف فرموده رسول خدا (ص)براي هميشه از رسيدن به خلافت محروم ماندند. با اين همهنميتوان انکار کرد که حرکات مرموزانه برخي مهاجران عامل مهميدر اقدام انصار بوده است. آن حرکات تا آنجا که از نگاه تاريخمخفي نمانده به قرار زير است:- تخلف بعضي از مهاجران از همراهي با لشکر اسامه به رغمتاکيد پيامبر بر اعزام هرچه سريعتر آن. جلوگيري ازنوشتن وصيت پيامبر - انکار وفات پيامبر از سوي عمر- پيشگوييهاي پيامبر در باره محروم گشتن انصار از حقوق اجتماعيخود و روي آوردن سياهي آشوبها در آينده نزديک.(30) اين امورانصار را واداشت تا نسنجيده براي حفظ موقعيت و منافع خود بهدستخويش زمينهساز شکلگيري بزرگترين فتنه در سراسر تاريخاسلام گردند و شکافي در اجتماع مسلمانان پديد آورند که هرگز بههم نيايد.
بنابر این مجموع این رخدادها وآشفتگی اوضاع سیاسی اواخر عمر پیامبر اکرم(ص) و پس از رحلت ایشان نشان می دهد نگرانی های حضرت درارتباط با مسأله جانشینی و اعلان ولایت حضرت علی (ع به جا بوده است، و دلائل نگرانی آن حضرت را به وضوح می توان درک و تبیین کرد.
خاتمه
در مجموع با بررسی ارتباط آیات سوره مائده با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) ، و سابقه مخالفت صحابه با رسول خدا و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع)، وتبیین حوادث بعداز جریان غدیر خم و ارتباط آن با نگرانی های پیامبر از اعلان ولایت حضرت علی (ع) می توان به این نتیجه دست یازیدکه اولا؛ پیامبر اکرم(ص) با توجه به تجربه رفتار و عملکرد صحابه و مخالفت آن ها با اوامر ایشان و باتوجه به آیات سوره مائده و ارتباط آیات با حوادث بعدی و علم به مخالفت های آینده برخی از صحابه با نص رسول خدا نسبت به ابلاغ رسالت الهی « ولایت حضرت علی(ع)» نگران بود .
ثانیا؛ علت این نگرانی ها، نیز حسادت و کینه قریش و برخی از اصحاب نسبت به حضرت علی(ع) ، وجود منافقان ، تازه مسلمان ها ، عدم تعمیق ایمان ، نافرمانی، مخالفت و عدم پیروی ازنص و اوامر الهی و ایجاد تفرقه بین مسلمانان وبرگشتن به دوران جاهلیت و در یک جمله تضعیف اسلام بود که موجب تعلل دراعلان رسالت الهی و تأخیر آن تا غدیر خم توسط پیامبراکرم (ص) شد.